محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1526
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت ورا هوش در « 1 » زابلستان بود * بدست تهمپور دستان بود و ديگر بمعنى جان باشد [ 1 ] . مثالش شاعر گويد : [ بيت ] ترسم كاندر فراق روى تو روزى * دست به زير زنخ برآيد هوشم « 2 » و مولوى مثنوى نيز فرمايد : بيت سرمكش اندر « 3 » كليم و رو مپوش * كاين جهان جسمى است سرگردان تو هوش و در فرهنگ بمعنى زهر نيز آورده و به اين بيت فخر گرگانى متمسك شده : [ بيت ] چرا با من بتلخى همچو هوشى * كه با هركس بشيرينى چو نوشى و ديگر بمعنى خرد و عقل باشد [ 2 ] . مثالش حكيم انورى گويد : بيت ساقيان لهجهء او چون شراب اندر دهند * هوش گويد گوش را هين ساغرى كن ساغرى هشتويش - [ بفتح ها و تاى قرشت و سكون شين معجمه و ياى حطى و كسر واو ] پنجم روز از ايام فوردجان كه خمسهء مسترقه باشد . هلش - [ بكسر هاء و سكون لام ] مرغيست [ 3 ] . كذا فى التحفه . هيش - [ به وزن پيش ] چوبى باشد كه گاوآهن بر سر آن كنند [ 4 ] و در فرهنگ بمعنى هيچ نيز آمده و به اين قطعهء زنده پيل « 4 » احمد جام متمسك شده : نظم « 5 » هر كه آمد هر كه آيد بگذرد * اين جهان محنتسرايى « 6 » بيش نيست ديگران رفتند و « 7 » ما هم مىرويم « 8 » * كيست كورا منزلى در پيش نيست احمد جامى ترا پندى دهد * آخرت را باش ، دنيا هيش نيست
--> ( 1 ) - كلمه از « ن » است . ( 2 ) - « س » : هوسم . ( 3 ) - « س » : اند . ( 4 ) - « س » : زنده بيل . ( 5 ) - كلمه از « ن » است . ( 6 ) - « س » : سراى . ( 7 ) - واو از « ن » است . ( 8 ) - اصل : بگذريم . ( متن از منابع ديگرست ) . ( 1 ) و دل ( برهان ) . ( 2 ) و زيركى و آگاهى و فهم و فراست . ( برهان ) . ( 3 ) نام مرغى است مردارخوار . ( برهان ) . ( 4 ) در برهان بمعنى آهن جفت است ، آهنى كه با آن زمين را شيار كنند .